چرا می ترسیم؟ (۲)

پی نوشت: در نوشته قبل از آشنایی ام با رومن پین در سایت متمم و ایده راه اندازی این وبلاگ گفتم. در ادامه روایتم را از آن نوشته و نظرات کاربران آن و چیزهایی که به ذهنم رسید را می گویم. شاید برای شما هم مفید باشد.

گفتم که نظری در سایت و آن نوشته قرار دادم مبنی بر علاقه مند شدن من به رومن پین و نوشته هایش، بدلیل سبک سفر مورد استفاده او (سفر بدون مقصد و بی سرزمین).
آن زمان دو نفر نظری را در مورد معرفی رومن پین و نوشته هایش قرار دادند که برای من و این نوشته و عنوانی که برای آن انتخاب کرده ام، پیغامی الهام بخش بود. یکی گفته بود که “سوالی ذهنم را مشغول کرده است سفر هم هزینه دارد شاید آرزوی هرکسی این باشد همیشه در سفر باشد اما هزینه این سفرها از کجا تامین می شود؟ من هم خیلی دوست دارم در سفر باشم همه جا را ببینم اما کمبودها و تعلقات، اجازه این کار را به من نمی دهند . کاش میشد بیوگرافی ازشون داشته باشیم شاید هم راهی برای خود دارد که ما نمی دانیم .” و دیگری این طور جواب داده بود که “به نظر من اکثر کسانیکه زندگی شون در سفر میگذشته ثروتمند بودند.ثروت زیاد هم اگه درست مدیریت و استفاده نشه ، خودش از عوامل ایجاد پوچی و بی انگیزگی میشه ، این افراد در واقع با زندگی در سفرها دنبال نوعی ماجراجویی و تازگی در زندگی بودند که نهایتا منجر به خلق آثار و تجارب ارزشمند هم میشدند”

کمی نظر دوم و رابطه ای که برای سفر با پول متصور شده بود برایم سنگین بود و غیر قابل هضم. خصوصا که با پوچی و بی انگیزگی هم مرتبط شده بود. در پاسخ آن نظر، من هم نظر خودم را گفتم که آن را در پایین نقل میکنم:

در این سال ها زیاد کسانی را دیده ام که قسمت عمده زندگیشان در سفر میگذرد. از منظر های مختلف میتوان آنها را دسته بندی کرد ولی اگر ثروتمند بودن معیار دسته بندی باشد، از کسانی که من دیده ام بخش کوچکی از آنها از نظر مالی ثروتمند بوده اند. روشهای سفر افرادی که دائما و با هزینه کم سفر میکنند متفاوت است و شاید باید مدل مناسب خود را پیدا کنیم(و شاید اصلا این مدل یعنی زندگی در سفر، من را به رضایت نرساند) ولی در ذهن من آنها به دو دسته تقسیم میشوند. یک دسته کسانی که هدف خود را میشناسند و عمدتا مدت زمان زیادی هست که اینگونه سفر میکنند و دسته دوم کسانی که از آنها تقلید میکنند و عموما هم پس از مدتی از اینکار دست میکشند.
در حال حاضر حدود یک سالی هست که موجی از جوانان پر شور و علاقه مند با تقلید شیوه های سفر دسته اول، به دور ایران یا دنیا سفر میکنند. خوب یا بدش را نمیدانم و در واقع هر شخصی از دسته اول، در ابتدا از شیوه های تقلیدی دسته دوم استفاده کرده و به تدریج مدل مناسب خود را پیدا کرده است.

ارزان سفر کردن روشهایی دارد که شاید اینجا محل مطرح کردن آن نیست یا اگر صادقانه تر بگویم من ملاحظاتی دارم که ترجیح میدهم فعلا بیان نکنم.

چیزی که میخواستم بگویم این است که در نگاه من اگر بخواهیم مشخصه ای مشترک برای هر دسته بیان کنیم، دسته اول به دنبال جستجو یا خلق معنای زندگی در سفر هستند و دسته دوم به دنبال همان ماجراجویی و تازگی که شما اشاره کردید.

و اینکه خروجی رفتاری این دو دسته طبق مشاهدات محدود من تفاوت آشکاری با یکدیگر دارد.

و در پایان دوست دارم بگویم در نگاه من این گونه زندگی در سفر هیچ گونه رابطه معناداری با ثروت و یا وجود تعلقات ندارد و بزرگترین مشکل، مواجهه با ترس ناشی از کاهش امنیت زندگی ماست.

این که برای دائم سفر کردن چه سبکی از سفر مناسب است بحث دیگری است که شاید زمانی نظر خودم را در مورد آن گفتم ولی دوست دارم در مورد ترسی که گفتم صحبت کنم.

آیا من هم ترسیده ام؟ بله. بیشتر از شما?. در حقیقت فکر میکنم ترس هایی که در سفرهایم تجربه کرده ام را خیلی ها تجربه نکرده اند.
ترس از نظر من، ترسِ فقط مثلا دزدیده شدن وسایل سفرم(که البته شامل اون هم میشه) نیست. ترس ناشی از همان چیزی است که در بالا آن را با فونت ضخیم نوشته ام: ترس کاهش امنیت.

لیستی از مواردی که به ذهنم میاد را مینویسم:

الان من در سفر تنها میشم چه اتفاقی می افته؟ بهم تنهایی هم خوش میگذره؟ سفر تنهایی یعنی چی؟ سفر بدون برنامه چطوریه؟ الان که بدون برنامه سفر میرم چه تضیمینی هست که بهترین مکان ها را ببینم و بیشترین استفاده رو ببرم؟ چجوری با مردم محلی ارتباط برقرار کنم؟ در صورت عدم توفیق چه اتفاقی می افته؟یه موقع نمیرم؟(این یکی جدیه?) وسایلم رو ندزدند. جقدر احتمال داره در آخر از اینکه به این سفر رفتم پشیمان بشم یا بهم خوش نگذره؟

در نگاه امروز من که اعتقاد قلبی من هم هست انسان در زندگی دو راه بیشتر پیش رو ندارد. یا اینکه به عقب برگردد و امنیت را تجربه کند یا اینکه گام به جلو بردارد و رشد و پیشرفت را تجربه کند. ضمنا این دو مسیر هم همزمان قابل پیمودن نیستند و گزینه سومی هم وجود ندارد. قبول این مطلب در عمل بسیار سخت خواهد بود یا حداقل برای من که این طور بوده است. مدت زمان زیادی بود که این جمله را شنیده بودم و برای خودم تکرار میکردم ولی تا زمانی که در عمل در تصمیم گیری هایم اثر گذار شد روزهای زیادی سپری شد. ظاهرا این مسیر هم غیر قابل اجتناب هست. تبدیل دانسته به عمل نیاز به تفکر و احتمالا طی مدت زمان دارد.

تمایل اولیه ما (شامل من) که ریشه در زمان کودکی ما (شامل من) دارد، تجربه امنیت است. اشکال اینجاست که با تجربه امنیت، چیزی که تجربه میکنیم این است: یک زندگی درست و آرام و مرده. بله یک زندگی مستحکم و مرده.
چرایی اش را نمیدانم یا نمیخواهم نظرم را در مورد چرایی آن بگویم ولی فکر میکنم با اطلاعات امروز بشریت، انسان به گونه ای است که تنها با تلاش برای رشد و قبول ریسک کاهش امنیت، به رضایت می رسد. یک راه دیگر هم وجود دارد. یک زندگی آرام و مرده. من سی سال هر روز صبح به سر کاری میروم که دوستش ندارم ولی حقوق بدی هم ندارد (شاید هم دارد) و بعد هم بازنشسته می شوم و پس از مرگ هم همه اذعان می کنند آزار مان به یک مورچه هم نرسید. جالب ترین قسمتش هم این است که هر زمان به احساس عدم رضایت خودم فکر میکنم، به یاد معیار های اطرافیان می افتم که زندگی من را موفق می بینند و لابد موفق هستم که آنها این طور میبینند. یک قسمت جالب دیگر هم دارد. زمانی که به بی انگیزگی و شرایط خودم فکر میکنم به این نتیجه میرسم که چاره دیگری نداشته ام و ندارم.

به خودم می تویسم: نه عزیز من. مسئولیت کامل جایی که الان ایستاده ای (فارغ از تمام بحث های بیهوده جبر و اختیار انسان)، کاملا با توست و اگر امروز دستاوردی داری یا اینکه دست هایت خالی است، حاصل روز هایی است که حاضر شده ای امنیت خود را فدا کنی یا اینکه حاضر به این کار نشده ای. منظورم از فدا کردن امنیت این نیست که پرشی بی حساب به وسط یک دره داشته باشیم (که البته این هم یکی از راه حل هایی است که بعضی امتحان میکنند) بلکه قبول این مطلب است که تقریبا هر روز در حال تصمیم گیری بین امنیت و رشد هستیم و ندیدن این تصمیم گیری، صرفا شانه خالی کردن از مسئولیت زندگی خودمان و عمل بر اساس واکنش خودکار به عوامل محیطی (بدون تفکر) است.کاری که حیوانات بهتر از ما انجام می دهند.

چرا میترسیم؟ چون ویژگی انسان است. اگر نبود که رسیدن به رشد هیجان و لذتی نداشت. خوب حالا چه کنیم؟ با اطلاعات امروز بهترین تصمیم را بگیریم. از سفر گفتم. من اولین بار سفر با تورهای گردشگری را تجربه کردم و حالم را خوب میکرد ولی نه زیاد. بعد سفر های گروهی و آخر سفر های تکی یا با تعداد کم همسفر.این روز ها به گزینه های دیگری فکر میکنم. تصمیم مهم اصلی (که امروز شاید جزو گزینه های مطلوب من نیست) همان سفر با تورهای گردشگری است. مهم این است که شده حتی یک قدم به طرف چیزی که فکر میکنیم حالمان را خوب میکند برداریم. و مهمتر این است که این قدم کوچک باشد. تصمیم به تغییر بزرگ عموما هیچگاه انجام نمیشود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *