آیا هدف وسیله را توجیه میکند؟ (چه سوال بی ربطی!)

در مورد شما اطلاعی ندارم ولی از زمان کودکی یادم هست که همیشه این جمله برایم تکرار میشد که هدف وسیله را توجیه نمی کند. به این معنا که اگر نتیجه نهایی خیلی مطلوبی گرفته شود ولی روش مورد استفاده برای رسیدن به این هدف مناسب نباشد، این نتیجه قابل دفاع نیست.
آن زمان مثالهایی هم برایم مطرح می کردند مثل اینکه در سطح کلان جامعه، فلان فرد یا گروه هدف بزرگی را برای اعتلای جامعه انتخاب کرده اند و در مسیر رسیدن به این هدف قرار است افراد یا گروه هایی از مردم فدا شوند (عبارتی که استفاده می شد این بود: “له شوند”) و اینکه حتی اگر به این هدف نائل شوند نتیجه بدست آمده قابل دفاع نیست.

این روز ها که به آن روزها فکر میکنم میبینم شاید از نقطه متفاوت و بهتری هم بتوان به مسئله نگاه کرد. آن ها در آن روزها “هدف” و “وسیله” را از یکدیگر جدا کرده اند. به شخصه در زندگی ام از کلمه هدف استفاده کمتری میکنم چرا که فکر میکنم کلمه هدف را ساخته اند تا ما نقطه مطلوبی داشته باشیم تا با خیال راحت هیچ گاه به سمت آن حرکت نکنیم. در عوض استفاده از کلمه “خواسته ” و “چه می خواهیم؟” را ترجیح میدهم.

احساس می کنم در کلمه هدف نوعی فشار بیرونی برای انجام کار وجود دارد در حالی در در مشخص کردن “آنچه می خواهیم” نوعی حرکت از درون برای برای رسیدن به آن وجود دارد. گاهی به صراحت به دوستانم گفته ام که من در زندگی هدف ندارم بلکه هر چه هست خواسته های زندگی است که بزرگترین دغدغه این خواسته ها و من، توانایی اولویت بندی آن هاست.

تصورم این است که تنها برخی انسان ها می توانند روبرو بودن همیشگی با محدودیت منابع را باور کنند. خود من که گاهی آن را فراموش میکنم و خوشبختانه – البته گاهی پس از تحمل عواقب آن- دوباره آن را به یاد می آورم. همه ما خواسته های زیادی داریم که حرکت در جهت رسیدن به تمامی آنها تنها یک نتیجه (و نه بیشتر) به دنبال دارد: در جا زدن و عدم حرکت موثر و گاهی فرسودگی ناشی از تلاش برای رسیدن به همه چیز.
محدودیت منابع و نیاز به اولویت بندی خواسته ها و راضی شدن به قربانی کردن برخی خواسته ها برای رسیدن به خواسته های دیگر، به نظرم چالشی است که علاوه بر سطح کلان و بلند مدت زندگی، در زندگی هر روزه نیز با آن مواجه می شویم.

در سطح کلان شاید ایده مطرح شده در فیلم The Family man (2000) d برایتان جالب باشد. اینکه اگر قرار گرفتن در تراز اول وضعیت اقتصادی کشور مد نظر ما باشد، احتمالا زندگی خانوادگی در جاهایی فدای آن خواهد شد. یادم هست زمانی مصاحبه یکی از مدیران موفق کشور را میشنیدم. در جایی در میانه گفتگو از همسر خود بخاطر اینکه در موقعیت هایی از زندگی برای موفقیت در کسب و کار خود و قرار گرفتن در صف برند های برتر تولیدی کشور، گاهی مجبور به ترجیح کار و شغل به خانواده گردیده است عذر خواهی کرد. قبول این مسأله برای خیلی از ما ها بسیار سخت (و گاهی غیر ممکن) است چرا که دلمان می خواهد زندگی عاطفی تراز اول و وضعیت اقتصادی تراز اول را همزمان با هم داشته باشیم. رویای شیرینی که هیچ گاه محقق نخواهد شد.
به نظرم به خودی خود هیچ یک از این دو -زندگی عاطفی تراز اول و وضعیت اقتصادی تراز اول- بر دیگری برتری ندارد. برای بعضی ها گزینه اول مناسب است و برای بعضی ها گزینه دوم و برای برخی دیگر هیچ کدام. (یعنی گزینه مناسب چیز دیگری است). مشکل از جایی شروع می شود که گزینه مناسب خودمان را تشخیص ندهیم و بدنبال گزینه ای برویم که برای ما نیست و فقط دیگران آن را به ما توصیه کرده اند.

در سطح خرد و روزمره قضیه بسیار جالب تر می شود. اگر دوستی با من تماس می گیرد و من برای دعوت او به مهمانی نتوانم و یا نخواهم “نه” بگویم، باید بدانم که با صرف کردن وقت خود با رفتن به مهمانی، فرصت انجام کارهای مفید دیگر را – به فرض مشخص کردن کارهای مفید در جهت رسیدن به آنچه در اولویت نخست می خواهم- از دست خواهم داد.

داشتم می گفتم که “هدف” و “وسیله” کلمات کمتر مفیدی هستند و اینکه استفاده از “چه میخواهم؟” و تشخیص اینکه “چه می خواهم؟” مفید تر و ضروری تر است.

چیزی که می خواهم بگویم این است که به شخصه معتقدم که وسیله نیز در دل خواسته باید گنجانده شود. با این کار تکلیف خیلی چیز ها مشخص می شود.برای مثال اگر احساس رضایت در زندگی خواسته اصلی من است دیگر مطرح کردن اینکه “آیا اگر من با گفتن دروغی بتوانم دستاوردی چنان بزرگ را ایجاد کنم که به رضایت من در زندگی منجر شود، کار دُرُستی انجام داده ام یا خیر؟” اساسا سؤال بی ربطی محسوب می شود. ما در هر زمان به خواسته های محدوی می توانیم دست پیدا کنیم. یکبار بنشینیم و فکر کنیم این دروغ خاص چه تاثیری بر رسیدن به این خواسته ها می تواند داشته باشد و بر اساس آن تصمیم بگیریم. سیاست یک بام و دو هوا و تفکیک هدف و وسیله فقط به درد بحث های طولانی و بدون فایده و نتیجه خاص میخورد. اگر به این نتیجه رسیدم که سال ها بعد زمانی که در خلوتم به گذشته ام فکر میکنم، آن دستاورد بزرگ و نه آن دروغ خاص را به یاد آورم، مصمم و با اراده آن کار را انجام دهم.

فکر می کنم انسانهای بزرگ جامعه ما و بشریت کسانی بوده اند که هدف را از وسیله تفکیک نکرده اند و در راه رسیدن به خواسته های خود هر تصمیمی را با خواسته های خود سنجیده و بر آن اساس اقدام کرده اند.

مهمترین مسأله این است که خواسته ای را برای خود تعریف کنیم که تصور داریم سال ها بعد با رسیدن به آن حالمان خوب باشد. خواسته ای که ارزش داشته باشد گاهی حال خوب لحظه ای را در جهت رسیدن به آن حال خوب دائمی فدا کنیم.

پی نوشت: این ها را برای خودم نوشتم تا یادم نرود که گاهی به هیجان های لحظه ای برای رسیدن به آن حال خوب، نه بگویم. کودک درونم گاهی زمام امور را در دست می گیرد. ما هم قرار است حال این کودک را خوب کنیم ولی چه کنیم که ظاهرا این بچه اساساًً بلند مدت را نمی فهمد و نمی داند گه بعدا از رسیدن به این خواسته ی لحظه ایِ کوتاه مدت پشیمان خواهد شد. این بچه خواسته  های بیشماری دارد که وظیفه من این است که در هر دوره از زندگی خواسته های محدودی که حال او را در بلند مدت خوب می کند تشخیص دهم و با حرکت در جهت این خواسته ها، به سایر خواسته های او “نه” بگویم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *