تا به سرت نیاد باورش نمیکنی (۳)

پی نوشت: داشتم می گفتم که چرا فکر میکنم تا موضوعی به سرم نیاد باورش نمیکنم.

نمیدانم تا به اینجای کار توانسته ام بگویم که منظورم از این جمله چیست یا نه. منظورم از این که “به سرت بیاد” این است که من مطلبی مفید و بدرد بخور (لا اقل از نظر خودم) میشنوم یا میخوانم ولی در آن لحظه علی رغم تصور خود من، آنچنان تغییری در من ایجاد نخواهد شد و به خودی خود هم در آینده به ندرت این دانسته تغییری در زندگی من ایجاد می کند (دقیق تر بگویم تغییر قابل لمسی در زندگی من ایجاد نخواهد کرد). دلایل زیر برای این مساله به نظرم قابل طرح است:

از دنیای دانش تا دنیای عمل جهانی فاصله است

آخرین جمله ارزش مندی را که شنیده اید به یاد بیاورید. من به موبایل خودم مراجعه کردم و این جمله را در گروه های تلگرامی دیدم:

 

ریشه که داشته باشی خم میشوی، ولی نمی شکنی.
موفقیت باید ریشه توی باورهات داشته باشه
چیزی مثل یک اعتقاد …

با دیدن این جمله بصورت لحظه ای احساس خوبی را تجربه میکنیم و ظاهرا این احساس خوب با احساس ناشی از بکار گیری آموخته هایمان برابری هم می کند.

به نظرم بدلایلی این نوشته ها و شاید حتی نوشته های کمی طولانی تر هم فاقد توانایی ایجاد تغییر در ما هستند:

  • اول از همه هیچ نوشته ای و هیچ کتابی و هیچ انسانی و هیچ چیزی وجود ندارد که بتواند در ما تغییری ایجاد کند. این ما هستیم که باید بخواهیم تغییر کنیم و در این راه از ابزارهایی همچون نوشته و کتاب و انسان دیگر و چیزهای دیگر میتوانیم استفاده کنیم. فکر میکنم اگر این جمله این چنین عمیق نبود تا این اندازه اندیشمندان جهان برای آن کتاب نمینوشتند و بر آن تاکید نمیکردند تا ما این یک جمله را درک کنیم. تصور خود من این است که جمله بالا به خودی خود شبیه یکی از همان جمله های تلگرامی است که مثالش را دیده ایم و هر روز هم میبینیم.
  • دانش برای اجرایی شدن نیاز به منظومه فکری و مبانی نظری دارد. شاید کتابی ۶۰۰ صفحه ای را بخوانیم تا در نهایت یک جمله کلیدی از آن در ذهن ما بماند و آن را بکار بگیریم. نکته اصلی اینکه با خواندن آن یک جمله کلیدی نه تنها از مطالب کتاب چیزی را متوجه نمیشویم که تغییری هم در زندگی ما ایجاد نخواهد شد. من زمانی کتاب صوتی دشواری انتخاب را گوش دادم. کل کتاب فقط در مورد این جمله است که در زندگی کمال طلب نباشید. (با تعریفی که در آن از کمال طلبی ارائه داده است). کتاب این بحث را با تفکیککمال طلبی به شاخه های مختلف، بررسی کرده و تحقیقات مرتبط با هر بخش را ارائه داده است. کمی فکر کنید که اگر همین حالا (قبل از خواندن کتاب) کسی به شما توصیه کند که “در زندگی کمال طلب نباش” چند درصد احتمال دارد -با فرض اطلاع دقیق از معنای مفهوم “کمال طلبی” در ذهن توصیه کننده- شما به این توصیه عمل کنید؟

لزوم سپری شدن زمان برای درک مفاهیم و ایجاد تغییر در زندگی

در بسیاری موارد و علی الخصوص در مورد آموخته های عمیق در زندگی، نیاز هست مدت زمانی از آموختن آن بگذرد تا اول از تمام ابعاد موضوع در لایه های پنهان ذهن روشن و واضح شود و پس از اون راهکاری عملی مناسب من و متناسب با شرایط من در ذهن من ایجاد بشود. در واقع من کتابی که در بالا معرفی کردم را (با توجه به صوتی بودن کتاب و راحتی بیشتر گوش دادن نسبت به مطالعه) در یکی دو روز به اتمام رساندم ولی مدت زمان زیادی تا زمان تغییری که به واسطه آن در زندگی من انجام شد، سپری شد. در حال حاضر اگر کتابی مطالعه میکنم حتی الامکان سعی در کند سازی مطالعه دارم و از روش هایی مثل مطالعه دو یا سه کتاب مختلف در هر زمان استفاده میکنم. تصورم این است که یادگیری های (خصوصاٌ) عمیق با نقض یادگیری های قبلی یا بعبارت دقیق تر یادگرفتن شیوه متفاوتی از عمل کردن و نگاه به دنیا امکان پذیر است و فکری که در طی سالیان دراز در ذهن ما شکل گرفته است نیازمند طی شدن مدت زمانی متناسب (با نوع فکر و فضای ذهنی فعلی و غیره) برای بیرون رفتن آن است.
شاید برای همین باشد که برخی گفته اند که ملاک مفید بودن یک نوشته این است که بلافاصله پس از مطالعه آن به علت نقض دانسته های قبلی، احساس خوشحالی و راحتی از مطالعه آن نداشته باشیم. قبول اینکه افکار و عقاید قبلی نیاز به اصلاح یا تغییر جدی دارند، موضوعی است که احتمالا مغز ما (لا اقل در ابتدای کار) تمایلی بدان نشان نخواهد داد.

فکر جدید تنها با همراهی عمل جدید در ذهن ضبط خواهد شد

جمله زیبایی در کتاب ماندن در وضعیت آخر هست که دوستش دارم (نقل به مضمون):

اگر چه تغییرات فکری بر تغییرات رفتاری مقدم است ولی این نهایتاٌ عمل است که به حساب می آید.

منظور از عمل کوچکترین اقدام ممکن در جهت آن آموخته است که گاهی هم تحت عنوان میکرواکشن  مطرح می شود. اگر میخواهیم آموخته ای با ذهن ما آمیخته شود و تغییری در زندگی ما یا دیگران ایجاد نماید لازم است در دنیای خارج از ذهن نیز اقدامی هرچند کوچک در جهت آن انجام بدهیم. در واقع این گام می بایست لزوما کوچک باشد (و نه گامی بزرگ و دگرگون ساز). تصمیم های بزرگ عموماٌ اجرایی نمیشوند.
به شخصه تجربه کرده ام حتی در فراگیری زبانی مثل زبان انگلیسی، کلماتی که در دنیای واقعی مجبور به بکارگیری آنها شده ام و یا کلماتی با داستانی مرتبط با آنها در خاطراتم، به ندرت به فراموشی سپرده میشوند.

چرا تا وقتی میتوانم به سوی امنیت ذهنی عقب گرد کنم، رشد و ریسک ناگزیر آن را انتخاب کنم؟

تصور شخصی من (که چون بر شخصی بودن آن اصرار دارم، بر اثبات درستی آن ادعایی ندارم) این است که من تا زمانی که خودم (هر چند جزئی) تجربه نکنم که زندگی در امنیت، رضایت درونی من را به همراه نخواهد داشت احتمالا دلیلی بر حرکت به سوی رشد پیدا نخواهم کرد. اگر تصور من بر این است که با بدست آوردن پول فراوان به خوشبختی و حال خوب دست پیدا میکنم، احتمالا باید با بدست آوردن (هرچند جزئی) آن و رسیدن به دورانی که بدست آوردن پول از دغدغه های اصلی من خارج میشود، به شخصه افتادن در روزمرگی و عدم رضایت درونی حاصله را تجربه کنم. احتمالا تجربه خوشی های لحظه ای و البته خوب نبودن حالمان را تجربه میکنیم و پس از آن بدنبال معنایی برای زندگی خودمان میگردیم.
فکر میکنم اگر از تمام ما انسان ها بپرسند “آیا حالت خوب است؟” جواب آن را بدون هیچ توضیح اضافه ای میدانیم.(واضح است که منظورم جنبه پزشکی این سوال نبوده و جنبه روحی آن مد نظر است). خوشحالی و لذت به نظرم متفاوت از حال خوب است و این را هم همه ما میفهمیم.

این بود که فکر کردم چرا “تا وقتی به سرت نیاد باورش نمیکنی” جلمه به شدت مفیدی است. اول از همه باید مفهوم را به طور کامل درک کنیم که این با نوشته های کوتاه کمتر امکان پذیر است. گذر زمان برای جایگزینی فکر جدید به جای افکار و باور هایی که در طی سالیان گذشته شکل گرفته اند اجتناب ناپذیر است. فکر با عمل ضبط میشود و در نهایت احتمالا تا راه غلط و تبعات آن به سرم نیاید، باور نمیکنم که نیاز است بخواهم راه بهتری را انتخاب کنم.

3 دیدگاه در “تا به سرت نیاد باورش نمیکنی (۳)

  1. چه قدر با این نظرت موافقم جعفر عزیز
    من هم خیلی به این قضیه معتقدم که تا تجربه ای نکنم باوری ندارم. یعنی به نظرم آموخته ها اگرچه ممکن است مفید باشند و انسان را به تامل وادارند اما به نظر من بعید است تا زمانی که تجربه نشوند به باورمان تبدیل شوند.

    1. خوشحالم که این باور من از نظرشما هم میتونه مفید باشه.
      میدونی این روز ها به این فکر میکنم که شاید نباید خیلی به شیوه عملکرد ذهنم فکر کنم و صرفا از مدل هایی که برای یادگیری و تبدیل دانش به عمل ارائه شده استفاده کنم چرا که ما از نحوه عملکرد دقیق ذهن اطلاعی نداریم و احتمالا هیچ گاه هم نخواهیم داشت.
      برای مثال برای مهارت سخنرانی در اینجا
      پیشنهادهایی برای تقویت ذهن در ترکیب کلمات ارائه شده که دارم تجربه میکنم واقعا مفیده. حالا اگه من به این فکر باشم که واقعا ذهنم چطور اینکار رو انجام میده، احتمالا نتیجه ای به جز سردرگمی رو تجربه نکنم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *