با موجودات بی جان هم با احترام برخورد کن

مدت زمانی است که هر روز یک صفحه از فایل پی دی افی تحت عنوان دیر آموخته ها را مطالعه میکنم. هر صفحه عمدتاٌ شامل دو یا سه جمله بیشتر نیست. جملاتی که آقای شعبانعلی در زندگی و پس از پرداخت هزینه های زیاد اونها را درک کرده که قاعدتا توضیحات نویسنده اونها در مورد این فایل گویاتر و جامع تر هست. از این آدرس میتونید توضیحات را مطالعه کنید و اگر دوست داشتید فایل را هم دانلود کنید:

فایل پی دی اف دیرآموخته ها

به شخصه بعد از مرور هر جمله سعی میکنم مصداقی از آن جمله را در ذهنم پیدا کنم. البته این نکته قابل ذکر است که شاید بعضی جملات در میان صفحات متعدد، در نگاه اول کمی عجیب یا غیر قابل پذیرش به نظر برسد. شاید هم اگر پست های قبلی همین وبلاگ را خوانده باشید به من ایراد بگیرید که چرا فکر میکنم مرور این جملات کوتاه میتواند مفید باشد در حالی که جملات کوتاه، کمتر توانایی ایجاد تغییر در کسی را دارند.

درست هم میگویید. ماجرا همان داستان خواندن کتابی است که پس از مطالعه آن تنها یک جمله در ذهن باقی می ماند ولی با آن خواندن آن یک جمله هیچ گاه تجربه مطالعه آن کتاب را کسب نخواهم کرد.

تازه قبلا هم خودم گفتم که اخیرا فهمیدم “تا به سرم نیاد باورش نمیکنم

بنابراین اگر این اشکالات به نظر شما هم رسیده کاملا حق دارید. پس چرا من این کار را انجام میدهم؟

تصورم این است اگر بتوانم بین جملاتی که در فایل میخوانم و آموخته ها و خاطرات قبلی ام ارتباطی برقرار کنم، احتمالا تا حدودی بتوانم به آنچه در ذهن نویسنده بوده است نزدیک شوم و این جملات بتواند در زندگی من مفید واقع شود و برای این کار بر روی هر صفحه حداقل چند دقیقه ای تامل میکنم.

آنچه میخواهم بگویم این است که تا به امروز جملات را خوانده ام و تا حدودی توانسته ام در اکثر موارد مصداقی را برای آن در ذهنم پیدا کنم. اگر چه این مصداق شاید مدت ها بعد از مطالعه جمله ای خاص برایم تداعی شده باشد. شاید هم به این دلیل باشد که اگر دنبال مصداق مطلبی در زندگی ات باشی نهایتا آن را پیدا خواهی کرد که عمیقاٌ امیدوارم این گونه نبوده باشد.

به هر حال چند روز پیش به جمله ای رسیدم که واقعا برایم غیر قابل هضم بود. نه تنها مصداقی از آن را در ذهنم پیدا نکردم بلکه به نظرم کمی غیر منطقی به نظر میرسید (و البته هنوز هم میرسد ? ):

با موجودات بی جان هم
با احترام برخورد کن
درست مانند موجودات جاندار.

حتی وقتی قوطی خالی نوشابه را
درون سطل زباله «قرار میدهی»

نخستین مساله ای که به ذهنم رسید این بود که شاید نویسنده، معتقد است که شاید اشیاء بی جان هم دارای شعور هستند. در این خصوص هیچ گونه اطلاع و نظری ندارم و اگر هم عقیده نویسنده این بوده است، مایلم فکر کنم قصد ابراز چنین نظری سرشار از تخیلات مد نظر او نبوده است.

جالب ترین قسمت این قضیه اتفاقی بود که پس از خواندن این متن برای من پیش آمد. ساعتی پس از مطالعه جمله، ماجرای ناراحت کننده ای رخ داد که بهانه ای شد خودکار را بر روی میز بکوبم. احتمالا اگر عمل به جمله اشاره شده مد نظرم بود، از انجام چنین عملی خودداری میکردم. در نتیجه به ذهنم رسید که احتمالا عمل به این جمله چندان غیر مفید هم نیست و شاید هم مفید باشد. تصمیم گرفتم مزایای این احترام به موجودات بی جان (نه اشیاء بی جان ?) را اینجا برای خودم یادداشت کنم تا محرکی برای عمل به آن برای خودم ایجاد کنم.

اولین مزیت: راحتی اعصاب

باور دارم که با برون ریزی تهاجمی خشم و اعمال خشونت، به آرامش نخواهم رسید. اگر چه تصور اولیه ما (شامل من) این است که با خشونت، علی رغم ناراحتی اطرافیان لااقل خودمان آرام میشویم ولی با نگاه عمیق تر، خلاف آن برایمان آشکار خواهد شد. کافی است بلافاصله پس از برون ریزی خشم، به آثار آن بر روی آرامش روانی خودم فکر کنم. البته برخورد انفعالی هم اشتباه دیگری است که ممکن است مرتکب شویم. زمانی جمله ای شنیدم که راهکار خوبی در این زمینه بود: “بسیاری افراد در صحبت خود صراحت ندارند (صراحت به معنای بیان آشکار و روشن حرف هاست). این افراد شجاعت بیان صریح حرف خود را ندارند و بنابراین به روش هایی مثل کنایه یا خشونت روی می آورند. کسی که دست به اقدامات خشونت بار میزند یک ترسو است. شجاعت با صراحت در عین صداقت تعریف میشود.

اگر من به آن خودکار با احترام برخورد میکردم، هیچ گاه به خودم اجازه نمیدادم چنین رفتاری از خود نشان بدهم که نتیجه آن میتوانست آرامش روانی بیشتر خود من باشد.

مزیت دوم: کاهش برچسب گذاری های اشتباه

یادم هست در یکی از سفرهای طبیعت گردی پلاستیکی را برای قرار دادن زباله ها در آن تعیین کردیم. بخش کوچکی از مواد غذایی بر لب (و نه داخل) پلاستیک زباله ها -که اتفاقا شاید از ظروف ما تمیز تر هم بود?- افتاد و یکی از دوستان با خیال راحت آن را برداشت و خورد. همگی (از جمله من) اعتراض که این چه کاری بود؟ و پاسخی زیبا و بدون جواب که “چه اشکالی دارد؟”

به نظرم اکثر ما برچسب هایی بر روی چیز ها (مثل زباله) میگذاریم که بعدا فراموش میکنیم که صرفا یک تگ گذاری و برچسب است نه چیزی بیش از آن. قطعیتی که ما بر روی این برچسب گذاری ها و تقسیم بندی ها داریم کمتر در دنیای واقعی وجود دارد. البته تصور شخصی من این است که اصلا وجود ندارد. بگذریم. مساله چیز دیگری بود.

اگر من با خود قرار بگذارم (که میگذارم) که حتی در قرار دادن قوطی خالی نوشابه در سطل زباله با احترام برخوردکنم (با قوطی خالی محترم نوشابه و سطل زباله بزرگوار منظورمه ?) احتمالا در بلند مدت آگاهی بیشتری از نسبی بودن برچسب گذاری های ذهنی خودم خواهم داشت و همیشه احتمال تعویض یا تعدیل این برچسب ها را در ذهنم مد نظر خواهم داشت.

پی نوشت: اینکه در زمان نوشتن این متن تقریبا خواننده ای برای نوشته هایم نیست خیلی هم بد نیست. احساس میکنم آزادم هرچه میخواهم بنویسم. بدون بازخواست در مورد نظرات شخصی ام. انگار برای خودم دارم مینویسم و البته در واقع هم برای خودم مینویسم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *