آن که امید ندارد، هیچ ندارد

پیش نوشت ۱: دارم به فصل های پایانی کتاب “ماندن در وضعیت آخر” نزدیک میشوم. جایی که جمله ای از کی‌یرکگور فیلسوف دانمارکی نقل قول شده که به راحتی نمیتوان از آن عبور کرد:

کسی که در قایق پارو می زند پشتش به طرف هدفی است که به سوی آن می رود. فرداهای ما نیز چنین است. وقتی که کسی کاملا غرق امروز باشد و قاطعانه فکر روز بعد را از سرش بیرون کند، اصلا آن را نمیبیند. ایمان رویش را از ابدیت برمی گرداند، دقیقا با این هدف که آن را امروز از آن خود سازد.

در ادامه این نقل قول و در پاراگراف های پایانی فصل، این جملات ذکر شده اند:

قسمت اعظم زندگی ما صرف کارهایی برای بعد میشود، برای فردا، …، برای وقتی که اضافه حقوق گرفتیم…. غافل از آنکه لحظه ای که در آن هستیم دیگر هرگز برنمی گردد. آیا وقتی زندگی امروز را با اضطراب درباره فردا از بین میبریم، نگران زندگی جاودان هستیم؟…..
شاید زندگی ابدی یعنی متوقف شدن زمان. یعنی آنگاه که ما آنچنان در آگاهی از حال غرق شده باشیم که گذشته و آینده نتواند محدودیتی برای ما ایجاد کند….

شاید ما هم زندگی ابدی را تجربه میکنیم: دقیقا زمانی که درباره اش فکر نمیکنیم، زمانی که تنها کافیست بگویم: «برای امروز متشکرم» و حال را جشن بگیریم

جملات بالا در مورد پیشنهادات اجرایی در جهت در اختیار گیری وقت در زندگی است در جایی که بعنوان دوازدهمین پیشنهاد، در ذیل عنوان “در حال حاضر زندگی کنید” مطرح شده اند. اگر در اختیار گیری وقت و مدیریت زمان دغدغه شما هم هست، شاید لازم باشد کتاب را مطالعه کنید. من میخواهم از این جملات در موضوع دیگری برداشت خودم را داشته باشم.

پیش نوشت ۲: زمانی در جمعی بودم که یکی از دوستان اصرار شدیدی بر ابراز (و شاید تحمیل) عقیده خود مبنی بر زندگی در زمان حال داشت. آنقدر بر عدم تفکر به آینده تاکید داشت که به نظرم رسید مسیری که او برای زندگی پیشنهاد میدهد، راهی به سوی گمراهی است. از آن دوست اجازه گرفتم سوالی سخت از او بپرسم: “آیا در مدل پیشنهادی تو برای زندگی، مصرف مواد مخدر هم میتواند جزئی از راهکار تو برای زندگی در زمان حال محسوب شود یا مغایر با این راهکار است؟” جوابی پر از ابهام شنیدیم، بیشتر شبیه به جواب کسی که میخواهد بگوید “بله، ممکن است جزو راهکار من باشد” ولی جرات ابراز مستقیم این جمله را ندارد. این ماجرا صرفا منبع الهامی برای متن اصلی شد و مستقیما در مورد آن صحبت نخواهم کرد.

اصل مطلب: اگر کسی از من بپرسد به نظر تو چه فرقی هست بین کسانی که خیلی چیزها می دانند ولی در زندگی آنها کمتر نشانی از بکار گیری دانسته ها میبینیم با کسانی که خیلی چیزها میدانند و نشانه های بکار گیری آنها در زندگی آنها قابل مشاهده است، تصور میکنم با سوگیری کمی میتوانم به این سوال پاسخ بدهم. چرا که ویژگی این دو گروه، دانسته های زیاد است و به قطع یقین من فاقد این ویژگی هستم. این حرف هم از سر فروتنی یا مسائلی شبیه به آن نیست. این مساله آنقدر واضح است که فکر میکنم برای دیدن وضوح آن کافی است تنها کمی با من آشنا باشید. به هر حال جواب من این خواهد بود که فکر میکنم تفاوت این دو گروه در خوشبینی به اتفاقات گذشته و امید به آینده ای روشن است.

فکر میکنم امید در دو جنبه قابل نگاه کردن است. یکی در جنبه عمومی و اجتماعی که هیچ نظر و اطلاعی در موردش ندارم. اینکه جامعه امیدوار به آینده چگونه جامعه ای است، را فقط بلدم بنویسم. دیگری در جنبه شخصی که اتفاقا در مورد آن هم اطلاع چندانی ندارم ولی مایلم نظرم را در موردش اعلام کنم?.

ظاهرا برای تغییر و رشد در هر کجای زندگی نیاز به پذیرش ریسک و کاهش امنیت ناشی از آن هستیم. اگر برای مثال من میخواهم به موقعیت شغلی بهتری که در شرکت دیگری یافته ام بروم، لازمه آن پذیرش ریسک احتمال عدم موفقیت در موقعیت جدید و همین طور پذیرش سختی های احتمالی علی الخصوص در ابتدای راه خواهم بود. در هر شرکتی که تازه وارد شوید، یکی دو سالی (حداقل) طول میکشد تا با خلق و خو و نحوه رفتار مناسب هر یک از همکاران آشنا شوید و تا آن زمان رنج زیادی را متحمل خواهید شد.

خیلی دوست دارم پذیرش ریسک تغییر در زندگی را به پرواز تشبیه کنم. پس باید بگویم تصورم این است که در زندگی قبل از کنده شدن از زمین نمیتوان شجاعت پرواز را به دست آورد.

پس چه چیزی باعث می شود من علی رغم اضطراب و عدم اطمینان نسبت به آینده، پرواز کنم؟

باور دارم امید چیزی است که این کار را امکان پذیر میکند.

شاید لازم است در لحظه پریدن و جدا شدن از زمین، به احساس لحظه ای ام در آن موقعیت اتکا نکنم و امید داشته باشم احساسی به مراتب بهتر را در آینده تجربه کنم. چرا که قبلا با تفکر و دانش، به این نتیجه رسیده ام که منافع احتمالی اجرای تصمیم من بیش از هزینه های احتمالی آن است.

شاید آزادی و اختیار، در میزان عدم وابستگی من به احساسات کوتاه مدت و تصمیم گیری های شهودی اولیه و بدون تفکر است.

شاید کسی که امید ندارد، هیچ چیز با ارزشی ندارد. خیلی میترسم که روزگاری بیاید که امید به روزگاری بهتر نداشته باشم. چرا که تجربه روزهایی با امید از دست رفته ام در خاطرم هست و دیده ام که در آن روزها چه ها به سرم آمده است و چه روزهایی را بدون اقدامی خاص

پی نوشت ۱: من به فردا و جمعه روزی امید دارم. اگر چه اگر فردا هم شکستی را تجربه کنیم امیدم را از دست نخواهم داد چرا که به یاد می آورم کسانی قبل از من در این نقطه از کره زمین بوده اند که امید خود را در شرایطی به مراتب فاجعه بار تر از امروز من، حفظ کرده اند. شاید مجبور شویم با این شکست، دوباره سه چهار سالی بیشتر تلاش کنیم حتی اگر کمتر نتیجه بگیریم. امید داریم که روز های خوب خواهد آمد.

پی نوشت ۲: اگر ارتباط دو پیش نوشت مقدمه با اصل مطلب مشخص نبود به بزرگواری خود ببخشید. اگر لینک انتهایی مطلب را بخوانید احتمالا ارتباط آنها برای شما روشن شود. اگر تا به این جای مطلب را مطالعه فرموده اید، برای درک دقیق تر خود مفهوم امید، توصیه میکنم لینک پایانی این مطلب را حتما مطالعه کنید.

پی نوشت ۳: اگر فرصت کردید این فایل صوتی پنج دقیقه ای را گوش کنید. حرف های کسی است که به فردای بهتر این جامعه امید دارد حتی اگر در آن روز، خود دیگر نباشد و البته فرقش با من این است که میداند چه میگوید:

فایل صوتی راز گل آفتابگردان

خواندن مطلب پاینن هم احتمالا به روشن شدن خود مفهوم امید کمک شایانی خواهد کرد. احتمالا متن بالا بدون در نظر گرفتن این مطلب ناقص خواهد بود:

توضیحاتی دقیق تر از گوینده فایل صوتی بالا در مورد امید و انواع آن

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *