آیا هدف وسیله را توجیه میکند؟ (چه سوال بی ربطی!)

در مورد شما اطلاعی ندارم ولی از زمان کودکی یادم هست که همیشه این جمله برایم تکرار میشد که هدف وسیله را توجیه نمی کند. به این معنا که اگر نتیجه نهایی خیلی مطلوبی گرفته شود ولی روش مورد استفاده برای رسیدن به این هدف مناسب نباشد، این نتیجه قابل دفاع نیست.
آن زمان مثالهایی هم برایم مطرح می کردند مثل اینکه در سطح کلان جامعه، فلان فرد یا گروه هدف بزرگی را برای اعتلای جامعه انتخاب کرده اند و در مسیر رسیدن به این هدف قرار است افراد یا گروه هایی از مردم فدا شوند (عبارتی که استفاده می شد این بود: “له شوند”) و اینکه حتی اگر به این هدف نائل شوند نتیجه بدست آمده قابل دفاع نیست.

این روز ها که به آن روزها فکر میکنم میبینم شاید از نقطه متفاوت و بهتری هم بتوان به مسئله نگاه کرد. آن ها در آن روزها “هدف” و “وسیله” را از یکدیگر جدا کرده اند. به شخصه در زندگی ام از کلمه هدف استفاده کمتری میکنم چرا که فکر میکنم کلمه هدف را ساخته اند تا ما نقطه مطلوبی داشته باشیم تا با خیال راحت هیچ گاه به سمت آن حرکت نکنیم. در عوض استفاده از کلمه “خواسته ” و “چه می خواهیم؟” را ترجیح میدهم.

احساس می کنم در کلمه هدف نوعی فشار بیرونی برای انجام کار وجود دارد در حالی در در مشخص کردن “آنچه می خواهیم” نوعی حرکت از درون برای برای رسیدن به آن وجود دارد. گاهی به صراحت به دوستانم گفته ام که من در زندگی هدف ندارم بلکه هر چه هست خواسته های زندگی است که بزرگترین دغدغه این خواسته ها و من، توانایی اولویت بندی آن هاست.

تصورم این است که تنها برخی انسان ها می توانند روبرو بودن همیشگی با محدودیت منابع را باور کنند. خود من که گاهی آن را فراموش میکنم و خوشبختانه – البته گاهی پس از تحمل عواقب آن- دوباره آن را به یاد می آورم. همه ما خواسته های زیادی داریم که حرکت در جهت رسیدن به تمامی آنها تنها یک نتیجه (و نه بیشتر) به دنبال دارد: در جا زدن و عدم حرکت موثر و گاهی فرسودگی ناشی از تلاش برای رسیدن به همه چیز.
محدودیت منابع و نیاز به اولویت بندی خواسته ها و راضی شدن به قربانی کردن برخی خواسته ها برای رسیدن به خواسته های دیگر، به نظرم چالشی است که علاوه بر سطح کلان و بلند مدت زندگی، در زندگی هر روزه نیز با آن مواجه می شویم.

در سطح کلان شاید ایده مطرح شده در فیلم The Family man (2000) d برایتان جالب باشد. اینکه اگر قرار گرفتن در تراز اول وضعیت اقتصادی کشور مد نظر ما باشد، احتمالا زندگی خانوادگی در جاهایی فدای آن خواهد شد. یادم هست زمانی مصاحبه یکی از مدیران موفق کشور را میشنیدم. در جایی در میانه گفتگو از همسر خود بخاطر اینکه در موقعیت هایی از زندگی برای موفقیت در کسب و کار خود و قرار گرفتن در صف برند های برتر تولیدی کشور، گاهی مجبور به ترجیح کار و شغل به خانواده گردیده است عذر خواهی کرد. قبول این مسأله برای خیلی از ما ها بسیار سخت (و گاهی غیر ممکن) است چرا که دلمان می خواهد زندگی عاطفی تراز اول و وضعیت اقتصادی تراز اول را همزمان با هم داشته باشیم. رویای شیرینی که هیچ گاه محقق نخواهد شد.
به نظرم به خودی خود هیچ یک از این دو -زندگی عاطفی تراز اول و وضعیت اقتصادی تراز اول- بر دیگری برتری ندارد. برای بعضی ها گزینه اول مناسب است و برای بعضی ها گزینه دوم و برای برخی دیگر هیچ کدام. (یعنی گزینه مناسب چیز دیگری است). مشکل از جایی شروع می شود که گزینه مناسب خودمان را تشخیص ندهیم و بدنبال گزینه ای برویم که برای ما نیست و فقط دیگران آن را به ما توصیه کرده اند.

در سطح خرد و روزمره قضیه بسیار جالب تر می شود. اگر دوستی با من تماس می گیرد و من برای دعوت او به مهمانی نتوانم و یا نخواهم “نه” بگویم، باید بدانم که با صرف کردن وقت خود با رفتن به مهمانی، فرصت انجام کارهای مفید دیگر را – به فرض مشخص کردن کارهای مفید در جهت رسیدن به آنچه در اولویت نخست می خواهم- از دست خواهم داد.

داشتم می گفتم که “هدف” و “وسیله” کلمات کمتر مفیدی هستند و اینکه استفاده از “چه میخواهم؟” و تشخیص اینکه “چه می خواهم؟” مفید تر و ضروری تر است.

چیزی که می خواهم بگویم این است که به شخصه معتقدم که وسیله نیز در دل خواسته باید گنجانده شود. با این کار تکلیف خیلی چیز ها مشخص می شود.برای مثال اگر احساس رضایت در زندگی خواسته اصلی من است دیگر مطرح کردن اینکه “آیا اگر من با گفتن دروغی بتوانم دستاوردی چنان بزرگ را ایجاد کنم که به رضایت من در زندگی منجر شود، کار دُرُستی انجام داده ام یا خیر؟” اساسا سؤال بی ربطی محسوب می شود. ما در هر زمان به خواسته های محدوی می توانیم دست پیدا کنیم. یکبار بنشینیم و فکر کنیم این دروغ خاص چه تاثیری بر رسیدن به این خواسته ها می تواند داشته باشد و بر اساس آن تصمیم بگیریم. سیاست یک بام و دو هوا و تفکیک هدف و وسیله فقط به درد بحث های طولانی و بدون فایده و نتیجه خاص میخورد. اگر به این نتیجه رسیدم که سال ها بعد زمانی که در خلوتم به گذشته ام فکر میکنم، آن دستاورد بزرگ و نه آن دروغ خاص را به یاد آورم، مصمم و با اراده آن کار را انجام دهم.

فکر می کنم انسانهای بزرگ جامعه ما و بشریت کسانی بوده اند که هدف را از وسیله تفکیک نکرده اند و در راه رسیدن به خواسته های خود هر تصمیمی را با خواسته های خود سنجیده و بر آن اساس اقدام کرده اند.

مهمترین مسأله این است که خواسته ای را برای خود تعریف کنیم که تصور داریم سال ها بعد با رسیدن به آن حالمان خوب باشد. خواسته ای که ارزش داشته باشد گاهی حال خوب لحظه ای را در جهت رسیدن به آن حال خوب دائمی فدا کنیم.

پی نوشت: این ها را برای خودم نوشتم تا یادم نرود که گاهی به هیجان های لحظه ای برای رسیدن به آن حال خوب، نه بگویم. کودک درونم گاهی زمام امور را در دست می گیرد. ما هم قرار است حال این کودک را خوب کنیم ولی چه کنیم که ظاهرا این بچه اساساًً بلند مدت را نمی فهمد و نمی داند گه بعدا از رسیدن به این خواسته ی لحظه ایِ کوتاه مدت پشیمان خواهد شد. این بچه خواسته  های بیشماری دارد که وظیفه من این است که در هر دوره از زندگی خواسته های محدودی که حال او را در بلند مدت خوب می کند تشخیص دهم و با حرکت در جهت این خواسته ها، به سایر خواسته های او “نه” بگویم.

بیشتر بخوانید
توجیهی از جنس سرپوش برای این روز ها

زمانی که این وبلاگ را آغاز کردم- که زمان زیادی هم از آن نمی گذرد- تصمیم داشتم که حداقل هفته ای یک پست جدید بنویسم. این روزها اقدام به انجام کاری کرده ام که همه اطرافیانم شانس کمی برای موفقیتم متصور بودند. و البته پلن B هم برای مواجهه با شکست احتمالی برنامه ریزی کرده بودم. ضمن اینکه قبلا با تغییرات کوچک و گام به گام خودم را برای تغییر بزرگتر آماده کرده ام.

توضیحات بیشتر در مورد این تصمیم و دلیل اهمیت
برنامه ریزی پلن B و کوچک بودن گام های تغییر از نظر من

این طور به نظرم میرسد که تصمیمم با موفقیت همراه بوده است و امیدم به مسیر خوبی منتهی شده است.

برای مدتی (و شاید بیشتر) شهر محل زندگی ام را تغییر داده ام.

این بود که مدتی مشغولیت کاری ام بیشتر شده بود.

البته بهانه (توجیه) اصلی ام نداشتن کیبورد برای نوشتن بود که خوشبختانه ?برطرف شده است.

امیدوارم بتوانم بیشتر و با نظم بیشتری در اینجا بنویسم.

بیشتر بخوانید
آن که امید ندارد، هیچ ندارد

پیش نوشت ۱: دارم به فصل های پایانی کتاب “ماندن در وضعیت آخر” نزدیک میشوم. جایی که جمله ای از کی‌یرکگور فیلسوف دانمارکی نقل قول شده که به راحتی نمیتوان از آن عبور کرد:

کسی که در قایق پارو می زند پشتش به طرف هدفی است که به سوی آن می رود. فرداهای ما نیز چنین است. وقتی که کسی کاملا غرق امروز باشد و قاطعانه فکر روز بعد را از سرش بیرون کند، اصلا آن را نمیبیند. ایمان رویش را از ابدیت برمی گرداند، دقیقا با این هدف که آن را امروز از آن خود سازد.

در ادامه این نقل قول و در پاراگراف های پایانی فصل، این جملات ذکر شده اند:

قسمت اعظم زندگی ما صرف کارهایی برای بعد میشود، برای فردا، …، برای وقتی که اضافه حقوق گرفتیم…. غافل از آنکه لحظه ای که در آن هستیم دیگر هرگز برنمی گردد. آیا وقتی زندگی امروز را با اضطراب درباره فردا از بین میبریم، نگران زندگی جاودان هستیم؟…..
شاید زندگی ابدی یعنی متوقف شدن زمان. یعنی آنگاه که ما آنچنان در آگاهی از حال غرق شده باشیم که گذشته و آینده نتواند محدودیتی برای ما ایجاد کند….

شاید ما هم زندگی ابدی را تجربه میکنیم: دقیقا زمانی که درباره اش فکر نمیکنیم، زمانی که تنها کافیست بگویم: «برای امروز متشکرم» و حال را جشن بگیریم

جملات بالا در مورد پیشنهادات اجرایی در جهت در اختیار گیری وقت در زندگی است در جایی که بعنوان دوازدهمین پیشنهاد، در ذیل عنوان “در حال حاضر زندگی کنید” مطرح شده اند. اگر در اختیار گیری وقت و مدیریت زمان دغدغه شما هم هست، شاید لازم باشد کتاب را مطالعه کنید. من میخواهم از این جملات در موضوع دیگری برداشت خودم را داشته باشم.

پیش نوشت ۲: زمانی در جمعی بودم که یکی از دوستان اصرار شدیدی بر ابراز (و شاید تحمیل) عقیده خود مبنی بر زندگی در زمان حال داشت. آنقدر بر عدم تفکر به آینده تاکید داشت که به نظرم رسید مسیری که او برای زندگی پیشنهاد میدهد، راهی به سوی گمراهی است. از آن دوست اجازه گرفتم سوالی سخت از او بپرسم: “آیا در مدل پیشنهادی تو برای زندگی، مصرف مواد مخدر هم میتواند جزئی از راهکار تو برای زندگی در زمان حال محسوب شود یا مغایر با این راهکار است؟” جوابی پر از ابهام شنیدیم، بیشتر شبیه به جواب کسی که میخواهد بگوید “بله، ممکن است جزو راهکار من باشد” ولی جرات ابراز مستقیم این جمله را ندارد. این ماجرا صرفا منبع الهامی برای متن اصلی شد و مستقیما در مورد آن صحبت نخواهم کرد.

اصل مطلب: اگر کسی از من بپرسد به نظر تو چه فرقی هست بین کسانی که خیلی چیزها می دانند ولی در زندگی آنها کمتر نشانی از بکار گیری دانسته ها میبینیم با کسانی که خیلی چیزها میدانند و نشانه های بکار گیری آنها در زندگی آنها قابل مشاهده است، تصور میکنم با سوگیری کمی میتوانم به این سوال پاسخ بدهم. چرا که ویژگی این دو گروه، دانسته های زیاد است و به قطع یقین من فاقد این ویژگی هستم. این حرف هم از سر فروتنی یا مسائلی شبیه به آن نیست. این مساله آنقدر واضح است که فکر میکنم برای دیدن وضوح آن کافی است تنها کمی با من آشنا باشید. به هر حال جواب من این خواهد بود که فکر میکنم تفاوت این دو گروه در خوشبینی به اتفاقات گذشته و امید به آینده ای روشن است.

فکر میکنم امید در دو جنبه قابل نگاه کردن است. یکی در جنبه عمومی و اجتماعی که هیچ نظر و اطلاعی در موردش ندارم. اینکه جامعه امیدوار به آینده چگونه جامعه ای است، را فقط بلدم بنویسم. دیگری در جنبه شخصی که اتفاقا در مورد آن هم اطلاع چندانی ندارم ولی مایلم نظرم را در موردش اعلام کنم?.

ظاهرا برای تغییر و رشد در هر کجای زندگی نیاز به پذیرش ریسک و کاهش امنیت ناشی از آن هستیم. اگر برای مثال من میخواهم به موقعیت شغلی بهتری که در شرکت دیگری یافته ام بروم، لازمه آن پذیرش ریسک احتمال عدم موفقیت در موقعیت جدید و همین طور پذیرش سختی های احتمالی علی الخصوص در ابتدای راه خواهم بود. در هر شرکتی که تازه وارد شوید، یکی دو سالی (حداقل) طول میکشد تا با خلق و خو و نحوه رفتار مناسب هر یک از همکاران آشنا شوید و تا آن زمان رنج زیادی را متحمل خواهید شد.

خیلی دوست دارم پذیرش ریسک تغییر در زندگی را به پرواز تشبیه کنم. پس باید بگویم تصورم این است که در زندگی قبل از کنده شدن از زمین نمیتوان شجاعت پرواز را به دست آورد.

پس چه چیزی باعث می شود من علی رغم اضطراب و عدم اطمینان نسبت به آینده، پرواز کنم؟

باور دارم امید چیزی است که این کار را امکان پذیر میکند.

شاید لازم است در لحظه پریدن و جدا شدن از زمین، به احساس لحظه ای ام در آن موقعیت اتکا نکنم و امید داشته باشم احساسی به مراتب بهتر را در آینده تجربه کنم. چرا که قبلا با تفکر و دانش، به این نتیجه رسیده ام که منافع احتمالی اجرای تصمیم من بیش از هزینه های احتمالی آن است.

شاید آزادی و اختیار، در میزان عدم وابستگی من به احساسات کوتاه مدت و تصمیم گیری های شهودی اولیه و بدون تفکر است.

شاید کسی که امید ندارد، هیچ چیز با ارزشی ندارد. خیلی میترسم که روزگاری بیاید که امید به روزگاری بهتر نداشته باشم. چرا که تجربه روزهایی با امید از دست رفته ام در خاطرم هست و دیده ام که در آن روزها چه ها به سرم آمده است و چه روزهایی را بدون اقدامی خاص

پی نوشت ۱: من به فردا و جمعه روزی امید دارم. اگر چه اگر فردا هم شکستی را تجربه کنیم امیدم را از دست نخواهم داد چرا که به یاد می آورم کسانی قبل از من در این نقطه از کره زمین بوده اند که امید خود را در شرایطی به مراتب فاجعه بار تر از امروز من، حفظ کرده اند. شاید مجبور شویم با این شکست، دوباره سه چهار سالی بیشتر تلاش کنیم حتی اگر کمتر نتیجه بگیریم. امید داریم که روز های خوب خواهد آمد.

پی نوشت ۲: اگر ارتباط دو پیش نوشت مقدمه با اصل مطلب مشخص نبود به بزرگواری خود ببخشید. اگر لینک انتهایی مطلب را بخوانید احتمالا ارتباط آنها برای شما روشن شود. اگر تا به این جای مطلب را مطالعه فرموده اید، برای درک دقیق تر خود مفهوم امید، توصیه میکنم لینک پایانی این مطلب را حتما مطالعه کنید.

پی نوشت ۳: اگر فرصت کردید این فایل صوتی پنج دقیقه ای را گوش کنید. حرف های کسی است که به فردای بهتر این جامعه امید دارد حتی اگر در آن روز، خود دیگر نباشد و البته فرقش با من این است که میداند چه میگوید:

فایل صوتی راز گل آفتابگردان

خواندن مطلب پاینن هم احتمالا به روشن شدن خود مفهوم امید کمک شایانی خواهد کرد. احتمالا متن بالا بدون در نظر گرفتن این مطلب ناقص خواهد بود:

توضیحاتی دقیق تر از گوینده فایل صوتی بالا در مورد امید و انواع آن

بیشتر بخوانید
با موجودات بی جان هم با احترام برخورد کن

مدت زمانی است که هر روز یک صفحه از فایل پی دی افی تحت عنوان دیر آموخته ها را مطالعه میکنم. هر صفحه عمدتاٌ شامل دو یا سه جمله بیشتر نیست. جملاتی که آقای شعبانعلی در زندگی و پس از پرداخت هزینه های زیاد اونها را درک کرده که قاعدتا توضیحات نویسنده اونها در مورد این فایل گویاتر و جامع تر هست. از این آدرس میتونید توضیحات را مطالعه کنید و اگر دوست داشتید فایل را هم دانلود کنید:

فایل پی دی اف دیرآموخته ها

به شخصه بعد از مرور هر جمله سعی میکنم مصداقی از آن جمله را در ذهنم پیدا کنم. البته این نکته قابل ذکر است که شاید بعضی جملات در میان صفحات متعدد، در نگاه اول کمی عجیب یا غیر قابل پذیرش به نظر برسد. شاید هم اگر پست های قبلی همین وبلاگ را خوانده باشید به من ایراد بگیرید که چرا فکر میکنم مرور این جملات کوتاه میتواند مفید باشد در حالی که جملات کوتاه، کمتر توانایی ایجاد تغییر در کسی را دارند.

درست هم میگویید. ماجرا همان داستان خواندن کتابی است که پس از مطالعه آن تنها یک جمله در ذهن باقی می ماند ولی با آن خواندن آن یک جمله هیچ گاه تجربه مطالعه آن کتاب را کسب نخواهم کرد.

تازه قبلا هم خودم گفتم که اخیرا فهمیدم “تا به سرم نیاد باورش نمیکنم

بنابراین اگر این اشکالات به نظر شما هم رسیده کاملا حق دارید. پس چرا من این کار را انجام میدهم؟

تصورم این است اگر بتوانم بین جملاتی که در فایل میخوانم و آموخته ها و خاطرات قبلی ام ارتباطی برقرار کنم، احتمالا تا حدودی بتوانم به آنچه در ذهن نویسنده بوده است نزدیک شوم و این جملات بتواند در زندگی من مفید واقع شود و برای این کار بر روی هر صفحه حداقل چند دقیقه ای تامل میکنم.

آنچه میخواهم بگویم این است که تا به امروز جملات را خوانده ام و تا حدودی توانسته ام در اکثر موارد مصداقی را برای آن در ذهنم پیدا کنم. اگر چه این مصداق شاید مدت ها بعد از مطالعه جمله ای خاص برایم تداعی شده باشد. شاید هم به این دلیل باشد که اگر دنبال مصداق مطلبی در زندگی ات باشی نهایتا آن را پیدا خواهی کرد که عمیقاٌ امیدوارم این گونه نبوده باشد.

به هر حال چند روز پیش به جمله ای رسیدم که واقعا برایم غیر قابل هضم بود. نه تنها مصداقی از آن را در ذهنم پیدا نکردم بلکه به نظرم کمی غیر منطقی به نظر میرسید (و البته هنوز هم میرسد ? ):

با موجودات بی جان هم
با احترام برخورد کن
درست مانند موجودات جاندار.

حتی وقتی قوطی خالی نوشابه را
درون سطل زباله «قرار میدهی»

نخستین مساله ای که به ذهنم رسید این بود که شاید نویسنده، معتقد است که شاید اشیاء بی جان هم دارای شعور هستند. در این خصوص هیچ گونه اطلاع و نظری ندارم و اگر هم عقیده نویسنده این بوده است، مایلم فکر کنم قصد ابراز چنین نظری سرشار از تخیلات مد نظر او نبوده است.

جالب ترین قسمت این قضیه اتفاقی بود که پس از خواندن این متن برای من پیش آمد. ساعتی پس از مطالعه جمله، ماجرای ناراحت کننده ای رخ داد که بهانه ای شد خودکار را بر روی میز بکوبم. احتمالا اگر عمل به جمله اشاره شده مد نظرم بود، از انجام چنین عملی خودداری میکردم. در نتیجه به ذهنم رسید که احتمالا عمل به این جمله چندان غیر مفید هم نیست و شاید هم مفید باشد. تصمیم گرفتم مزایای این احترام به موجودات بی جان (نه اشیاء بی جان ?) را اینجا برای خودم یادداشت کنم تا محرکی برای عمل به آن برای خودم ایجاد کنم.

اولین مزیت: راحتی اعصاب

باور دارم که با برون ریزی تهاجمی خشم و اعمال خشونت، به آرامش نخواهم رسید. اگر چه تصور اولیه ما (شامل من) این است که با خشونت، علی رغم ناراحتی اطرافیان لااقل خودمان آرام میشویم ولی با نگاه عمیق تر، خلاف آن برایمان آشکار خواهد شد. کافی است بلافاصله پس از برون ریزی خشم، به آثار آن بر روی آرامش روانی خودم فکر کنم. البته برخورد انفعالی هم اشتباه دیگری است که ممکن است مرتکب شویم. زمانی جمله ای شنیدم که راهکار خوبی در این زمینه بود: “بسیاری افراد در صحبت خود صراحت ندارند (صراحت به معنای بیان آشکار و روشن حرف هاست). این افراد شجاعت بیان صریح حرف خود را ندارند و بنابراین به روش هایی مثل کنایه یا خشونت روی می آورند. کسی که دست به اقدامات خشونت بار میزند یک ترسو است. شجاعت با صراحت در عین صداقت تعریف میشود.

اگر من به آن خودکار با احترام برخورد میکردم، هیچ گاه به خودم اجازه نمیدادم چنین رفتاری از خود نشان بدهم که نتیجه آن میتوانست آرامش روانی بیشتر خود من باشد.

مزیت دوم: کاهش برچسب گذاری های اشتباه

یادم هست در یکی از سفرهای طبیعت گردی پلاستیکی را برای قرار دادن زباله ها در آن تعیین کردیم. بخش کوچکی از مواد غذایی بر لب (و نه داخل) پلاستیک زباله ها -که اتفاقا شاید از ظروف ما تمیز تر هم بود?- افتاد و یکی از دوستان با خیال راحت آن را برداشت و خورد. همگی (از جمله من) اعتراض که این چه کاری بود؟ و پاسخی زیبا و بدون جواب که “چه اشکالی دارد؟”

به نظرم اکثر ما برچسب هایی بر روی چیز ها (مثل زباله) میگذاریم که بعدا فراموش میکنیم که صرفا یک تگ گذاری و برچسب است نه چیزی بیش از آن. قطعیتی که ما بر روی این برچسب گذاری ها و تقسیم بندی ها داریم کمتر در دنیای واقعی وجود دارد. البته تصور شخصی من این است که اصلا وجود ندارد. بگذریم. مساله چیز دیگری بود.

اگر من با خود قرار بگذارم (که میگذارم) که حتی در قرار دادن قوطی خالی نوشابه در سطل زباله با احترام برخوردکنم (با قوطی خالی محترم نوشابه و سطل زباله بزرگوار منظورمه ?) احتمالا در بلند مدت آگاهی بیشتری از نسبی بودن برچسب گذاری های ذهنی خودم خواهم داشت و همیشه احتمال تعویض یا تعدیل این برچسب ها را در ذهنم مد نظر خواهم داشت.

پی نوشت: اینکه در زمان نوشتن این متن تقریبا خواننده ای برای نوشته هایم نیست خیلی هم بد نیست. احساس میکنم آزادم هرچه میخواهم بنویسم. بدون بازخواست در مورد نظرات شخصی ام. انگار برای خودم دارم مینویسم و البته در واقع هم برای خودم مینویسم.

بیشتر بخوانید
تا به سرت نیاد باورش نمیکنی (۳)

پی نوشت: داشتم می گفتم که چرا فکر میکنم تا موضوعی به سرم نیاد باورش نمیکنم.

نمیدانم تا به اینجای کار توانسته ام بگویم که منظورم از این جمله چیست یا نه. منظورم از این که “به سرت بیاد” این است که من مطلبی مفید و بدرد بخور (لا اقل از نظر خودم) میشنوم یا میخوانم ولی در آن لحظه علی رغم تصور خود من، آنچنان تغییری در من ایجاد نخواهد شد و به خودی خود هم در آینده به ندرت این دانسته تغییری در زندگی من ایجاد می کند (دقیق تر بگویم تغییر قابل لمسی در زندگی من ایجاد نخواهد کرد). دلایل زیر برای این مساله به نظرم قابل طرح است:

از دنیای دانش تا دنیای عمل جهانی فاصله است

آخرین جمله ارزش مندی را که شنیده اید به یاد بیاورید. من به موبایل خودم مراجعه کردم و این جمله را در گروه های تلگرامی دیدم:

 

ریشه که داشته باشی خم میشوی، ولی نمی شکنی.
موفقیت باید ریشه توی باورهات داشته باشه
چیزی مثل یک اعتقاد …

با دیدن این جمله بصورت لحظه ای احساس خوبی را تجربه میکنیم و ظاهرا این احساس خوب با احساس ناشی از بکار گیری آموخته هایمان برابری هم می کند.

به نظرم بدلایلی این نوشته ها و شاید حتی نوشته های کمی طولانی تر هم فاقد توانایی ایجاد تغییر در ما هستند:

  • اول از همه هیچ نوشته ای و هیچ کتابی و هیچ انسانی و هیچ چیزی وجود ندارد که بتواند در ما تغییری ایجاد کند. این ما هستیم که باید بخواهیم تغییر کنیم و در این راه از ابزارهایی همچون نوشته و کتاب و انسان دیگر و چیزهای دیگر میتوانیم استفاده کنیم. فکر میکنم اگر این جمله این چنین عمیق نبود تا این اندازه اندیشمندان جهان برای آن کتاب نمینوشتند و بر آن تاکید نمیکردند تا ما این یک جمله را درک کنیم. تصور خود من این است که جمله بالا به خودی خود شبیه یکی از همان جمله های تلگرامی است که مثالش را دیده ایم و هر روز هم میبینیم.
  • دانش برای اجرایی شدن نیاز به منظومه فکری و مبانی نظری دارد. شاید کتابی ۶۰۰ صفحه ای را بخوانیم تا در نهایت یک جمله کلیدی از آن در ذهن ما بماند و آن را بکار بگیریم. نکته اصلی اینکه با خواندن آن یک جمله کلیدی نه تنها از مطالب کتاب چیزی را متوجه نمیشویم که تغییری هم در زندگی ما ایجاد نخواهد شد. من زمانی کتاب صوتی دشواری انتخاب را گوش دادم. کل کتاب فقط در مورد این جمله است که در زندگی کمال طلب نباشید. (با تعریفی که در آن از کمال طلبی ارائه داده است). کتاب این بحث را با تفکیککمال طلبی به شاخه های مختلف، بررسی کرده و تحقیقات مرتبط با هر بخش را ارائه داده است. کمی فکر کنید که اگر همین حالا (قبل از خواندن کتاب) کسی به شما توصیه کند که “در زندگی کمال طلب نباش” چند درصد احتمال دارد -با فرض اطلاع دقیق از معنای مفهوم “کمال طلبی” در ذهن توصیه کننده- شما به این توصیه عمل کنید؟

لزوم سپری شدن زمان برای درک مفاهیم و ایجاد تغییر در زندگی

در بسیاری موارد و علی الخصوص در مورد آموخته های عمیق در زندگی، نیاز هست مدت زمانی از آموختن آن بگذرد تا اول از تمام ابعاد موضوع در لایه های پنهان ذهن روشن و واضح شود و پس از اون راهکاری عملی مناسب من و متناسب با شرایط من در ذهن من ایجاد بشود. در واقع من کتابی که در بالا معرفی کردم را (با توجه به صوتی بودن کتاب و راحتی بیشتر گوش دادن نسبت به مطالعه) در یکی دو روز به اتمام رساندم ولی مدت زمان زیادی تا زمان تغییری که به واسطه آن در زندگی من انجام شد، سپری شد. در حال حاضر اگر کتابی مطالعه میکنم حتی الامکان سعی در کند سازی مطالعه دارم و از روش هایی مثل مطالعه دو یا سه کتاب مختلف در هر زمان استفاده میکنم. تصورم این است که یادگیری های (خصوصاٌ) عمیق با نقض یادگیری های قبلی یا بعبارت دقیق تر یادگرفتن شیوه متفاوتی از عمل کردن و نگاه به دنیا امکان پذیر است و فکری که در طی سالیان دراز در ذهن ما شکل گرفته است نیازمند طی شدن مدت زمانی متناسب (با نوع فکر و فضای ذهنی فعلی و غیره) برای بیرون رفتن آن است.
شاید برای همین باشد که برخی گفته اند که ملاک مفید بودن یک نوشته این است که بلافاصله پس از مطالعه آن به علت نقض دانسته های قبلی، احساس خوشحالی و راحتی از مطالعه آن نداشته باشیم. قبول اینکه افکار و عقاید قبلی نیاز به اصلاح یا تغییر جدی دارند، موضوعی است که احتمالا مغز ما (لا اقل در ابتدای کار) تمایلی بدان نشان نخواهد داد.

فکر جدید تنها با همراهی عمل جدید در ذهن ضبط خواهد شد

جمله زیبایی در کتاب ماندن در وضعیت آخر هست که دوستش دارم (نقل به مضمون):

اگر چه تغییرات فکری بر تغییرات رفتاری مقدم است ولی این نهایتاٌ عمل است که به حساب می آید.

منظور از عمل کوچکترین اقدام ممکن در جهت آن آموخته است که گاهی هم تحت عنوان میکرواکشن  مطرح می شود. اگر میخواهیم آموخته ای با ذهن ما آمیخته شود و تغییری در زندگی ما یا دیگران ایجاد نماید لازم است در دنیای خارج از ذهن نیز اقدامی هرچند کوچک در جهت آن انجام بدهیم. در واقع این گام می بایست لزوما کوچک باشد (و نه گامی بزرگ و دگرگون ساز). تصمیم های بزرگ عموماٌ اجرایی نمیشوند.
به شخصه تجربه کرده ام حتی در فراگیری زبانی مثل زبان انگلیسی، کلماتی که در دنیای واقعی مجبور به بکارگیری آنها شده ام و یا کلماتی با داستانی مرتبط با آنها در خاطراتم، به ندرت به فراموشی سپرده میشوند.

چرا تا وقتی میتوانم به سوی امنیت ذهنی عقب گرد کنم، رشد و ریسک ناگزیر آن را انتخاب کنم؟

تصور شخصی من (که چون بر شخصی بودن آن اصرار دارم، بر اثبات درستی آن ادعایی ندارم) این است که من تا زمانی که خودم (هر چند جزئی) تجربه نکنم که زندگی در امنیت، رضایت درونی من را به همراه نخواهد داشت احتمالا دلیلی بر حرکت به سوی رشد پیدا نخواهم کرد. اگر تصور من بر این است که با بدست آوردن پول فراوان به خوشبختی و حال خوب دست پیدا میکنم، احتمالا باید با بدست آوردن (هرچند جزئی) آن و رسیدن به دورانی که بدست آوردن پول از دغدغه های اصلی من خارج میشود، به شخصه افتادن در روزمرگی و عدم رضایت درونی حاصله را تجربه کنم. احتمالا تجربه خوشی های لحظه ای و البته خوب نبودن حالمان را تجربه میکنیم و پس از آن بدنبال معنایی برای زندگی خودمان میگردیم.
فکر میکنم اگر از تمام ما انسان ها بپرسند “آیا حالت خوب است؟” جواب آن را بدون هیچ توضیح اضافه ای میدانیم.(واضح است که منظورم جنبه پزشکی این سوال نبوده و جنبه روحی آن مد نظر است). خوشحالی و لذت به نظرم متفاوت از حال خوب است و این را هم همه ما میفهمیم.

این بود که فکر کردم چرا “تا وقتی به سرت نیاد باورش نمیکنی” جلمه به شدت مفیدی است. اول از همه باید مفهوم را به طور کامل درک کنیم که این با نوشته های کوتاه کمتر امکان پذیر است. گذر زمان برای جایگزینی فکر جدید به جای افکار و باور هایی که در طی سالیان گذشته شکل گرفته اند اجتناب ناپذیر است. فکر با عمل ضبط میشود و در نهایت احتمالا تا راه غلط و تبعات آن به سرم نیاید، باور نمیکنم که نیاز است بخواهم راه بهتری را انتخاب کنم.

بیشتر بخوانید
تا به سرت نیاد باورش نمیکنی (۲)

در قسمت اول  این مطلب در مورد جمله عنوان متن گفتم و این که فکر میکنم اگر در مورد آن صحبت کنیم احتمالا برایمان جالب باشد. ادامه ماجرا را پی میگیریم.

نمیدانم فیلم جنگجوی صلح طلب (Peaceful Warrior) را دیده اید یا نه ولی اگر ندیده اید شاید دیدن چند باره آن اتلاف وقت نباشد. تنها ایراد فیلم در تعدد مفاهیم عمیق مطرح شده است که نیاز به تماشای چندین باره فیلم برای درک کامل آنها بوجود می آورد. در جایی از فیلم به تفاوت دانش (knowledge) و خرد (Wisdom) اشاره می شود و این که ویژگی هایی وجود دارد که این دو را از هم جدا میکند.

شاید شما هم مثل من جملات زیادی را شنیده اید یا در بهترین حالت در فلان گروه یا کانال تلگرام خوانده اید که راز خوشبختی یا سعادت یا زندگی موفق یا حتی واقعیات علمی را بیان میکنند و بخش اعظم آنها هم درست! هستند. ما (شامل من) هم خوشحال از خواندن این جمله که کمی به علم ما اضافه شد و خدا را شکر که امروز یکی از رازهای بزرگ هستی را قبل از مرگ فهمیدیم.
دوست دارم در اینجا خودم را کمی نا امید کنم. یاد حرف دوستی می افتم که بیلبوردی در تهران دیده بود با این مضمون که “الماس با تراش می درخشد و انسان با تلاش” و میگفت: “فکر میکنم اگر کسی با دیدن این جمله تغییری در او ایجاد شود میبایست سریعا در بیمارستان روانی بستری شود”

بد نیست به علت علاقه ما به این جملات و متن های انگیزیشی فکر کنیم. من میروم تا بخش بعدی نوشته به آن فکر کنم و برگردم. شما هم فکر کنید.

بیشتر بخوانید
تا به سرت نیاد باورش نمیکنی (۱)

در میانه مطالعه کتاب “ماندن در وضعیت آخر” به جمله ای برخوردم که خیلی برایم تامل برانگیز بود.(نقل به مضمون)

در دفتر کار ما تابلویی نصب شده که بر روی آن نوشته شده “تا به سرت نیاد باورش نمیکنی. این گفته البته علمی نیست ولی خیلی اوقات هم درست است.

دادن این توضیحات برای درک فضای کلی  و علت تعجب من لازم است. توضیح اینکه کتاب یک کتاب روانشناسی درباره مدل تحلیل رفتار متقابل است. نکته مهم این که جمله به جمله کتاب بر اساس تحقیقات علمی نوشته شده و البته بدلیل هنر نویسنده و صد البته مترجم توانای آن نثر روان و جذابی هم دارد.

چرا باید چنین حرفی که در نگاه اول برای من که غیر قابل قبول است و نویسنده هم بر غیر علمی بودن آن اذعان داشته است در چنین کتابی گفته شود. تازه نویسنده گفته ما این حرف را در دفتر کار خودمان نصب کرده ایم پس احتمالا از اعتقادات شخصی او بوده که مستند علمی برای آن نیافته است.
این حرف در نگاه اول برای من یعنی من هر چقدر هم مطالعه کنم و از روش های مفیدتر زندگی آگاه شوم تا راه خطا را خودم تجربه نکنم، به درستی راه صحیح ایمان نخواهم آورد یا حداقل اگر هم آن را قبول کنم در عمل آن را بکار نمیگیرم.

یا خدا! زندگی یعنی اینقدر سخت است؟

روزهای زیادی سپری شد تا فهمیدم زندگی آسان تر از این حرف هاست یا حداقل اینقدر ها هم سخت نیست ولی فهمیدم متاسفانه (نه! خوشبختانه) این جمله ای که در دفتر کار این زوج نویسنده نصب شده بود به شدت صحیح است. ولی باز هم میگویم شاید اینقدر ها هم دنیا تاریک نیست که لازم باشد تمام راه های خطا را طی کنیم تا به سعادت برسیم. حداقل در نگاه من این گونه است. در ادامه از چرایی آن خواهم گفت

بیشتر بخوانید
چرا می ترسیم؟ (۲)

پی نوشت: در نوشته قبل از آشنایی ام با رومن پین در سایت متمم و ایده راه اندازی این وبلاگ گفتم. در ادامه روایتم را از آن نوشته و نظرات کاربران آن و چیزهایی که به ذهنم رسید را می گویم. شاید برای شما هم مفید باشد.

گفتم که نظری در سایت و آن نوشته قرار دادم مبنی بر علاقه مند شدن من به رومن پین و نوشته هایش، بدلیل سبک سفر مورد استفاده او (سفر بدون مقصد و بی سرزمین).
آن زمان دو نفر نظری را در مورد معرفی رومن پین و نوشته هایش قرار دادند که برای من و این نوشته و عنوانی که برای آن انتخاب کرده ام، پیغامی الهام بخش بود. یکی گفته بود که “سوالی ذهنم را مشغول کرده است سفر هم هزینه دارد شاید آرزوی هرکسی این باشد همیشه در سفر باشد اما هزینه این سفرها از کجا تامین می شود؟ من هم خیلی دوست دارم در سفر باشم همه جا را ببینم اما کمبودها و تعلقات، اجازه این کار را به من نمی دهند . کاش میشد بیوگرافی ازشون داشته باشیم شاید هم راهی برای خود دارد که ما نمی دانیم .” و دیگری این طور جواب داده بود که “به نظر من اکثر کسانیکه زندگی شون در سفر میگذشته ثروتمند بودند.ثروت زیاد هم اگه درست مدیریت و استفاده نشه ، خودش از عوامل ایجاد پوچی و بی انگیزگی میشه ، این افراد در واقع با زندگی در سفرها دنبال نوعی ماجراجویی و تازگی در زندگی بودند که نهایتا منجر به خلق آثار و تجارب ارزشمند هم میشدند”

کمی نظر دوم و رابطه ای که برای سفر با پول متصور شده بود برایم سنگین بود و غیر قابل هضم. خصوصا که با پوچی و بی انگیزگی هم مرتبط شده بود. در پاسخ آن نظر، من هم نظر خودم را گفتم که آن را در پایین نقل میکنم:

در این سال ها زیاد کسانی را دیده ام که قسمت عمده زندگیشان در سفر میگذرد. از منظر های مختلف میتوان آنها را دسته بندی کرد ولی اگر ثروتمند بودن معیار دسته بندی باشد، از کسانی که من دیده ام بخش کوچکی از آنها از نظر مالی ثروتمند بوده اند. روشهای سفر افرادی که دائما و با هزینه کم سفر میکنند متفاوت است و شاید باید مدل مناسب خود را پیدا کنیم(و شاید اصلا این مدل یعنی زندگی در سفر، من را به رضایت نرساند) ولی در ذهن من آنها به دو دسته تقسیم میشوند. یک دسته کسانی که هدف خود را میشناسند و عمدتا مدت زمان زیادی هست که اینگونه سفر میکنند و دسته دوم کسانی که از آنها تقلید میکنند و عموما هم پس از مدتی از اینکار دست میکشند.
در حال حاضر حدود یک سالی هست که موجی از جوانان پر شور و علاقه مند با تقلید شیوه های سفر دسته اول، به دور ایران یا دنیا سفر میکنند. خوب یا بدش را نمیدانم و در واقع هر شخصی از دسته اول، در ابتدا از شیوه های تقلیدی دسته دوم استفاده کرده و به تدریج مدل مناسب خود را پیدا کرده است.

ارزان سفر کردن روشهایی دارد که شاید اینجا محل مطرح کردن آن نیست یا اگر صادقانه تر بگویم من ملاحظاتی دارم که ترجیح میدهم فعلا بیان نکنم.

چیزی که میخواستم بگویم این است که در نگاه من اگر بخواهیم مشخصه ای مشترک برای هر دسته بیان کنیم، دسته اول به دنبال جستجو یا خلق معنای زندگی در سفر هستند و دسته دوم به دنبال همان ماجراجویی و تازگی که شما اشاره کردید.

و اینکه خروجی رفتاری این دو دسته طبق مشاهدات محدود من تفاوت آشکاری با یکدیگر دارد.

و در پایان دوست دارم بگویم در نگاه من این گونه زندگی در سفر هیچ گونه رابطه معناداری با ثروت و یا وجود تعلقات ندارد و بزرگترین مشکل، مواجهه با ترس ناشی از کاهش امنیت زندگی ماست.

این که برای دائم سفر کردن چه سبکی از سفر مناسب است بحث دیگری است که شاید زمانی نظر خودم را در مورد آن گفتم ولی دوست دارم در مورد ترسی که گفتم صحبت کنم.

آیا من هم ترسیده ام؟ بله. بیشتر از شما?. در حقیقت فکر میکنم ترس هایی که در سفرهایم تجربه کرده ام را خیلی ها تجربه نکرده اند.
ترس از نظر من، ترسِ فقط مثلا دزدیده شدن وسایل سفرم(که البته شامل اون هم میشه) نیست. ترس ناشی از همان چیزی است که در بالا آن را با فونت ضخیم نوشته ام: ترس کاهش امنیت.

لیستی از مواردی که به ذهنم میاد را مینویسم:

الان من در سفر تنها میشم چه اتفاقی می افته؟ بهم تنهایی هم خوش میگذره؟ سفر تنهایی یعنی چی؟ سفر بدون برنامه چطوریه؟ الان که بدون برنامه سفر میرم چه تضیمینی هست که بهترین مکان ها را ببینم و بیشترین استفاده رو ببرم؟ چجوری با مردم محلی ارتباط برقرار کنم؟ در صورت عدم توفیق چه اتفاقی می افته؟یه موقع نمیرم؟(این یکی جدیه?) وسایلم رو ندزدند. جقدر احتمال داره در آخر از اینکه به این سفر رفتم پشیمان بشم یا بهم خوش نگذره؟

در نگاه امروز من که اعتقاد قلبی من هم هست انسان در زندگی دو راه بیشتر پیش رو ندارد. یا اینکه به عقب برگردد و امنیت را تجربه کند یا اینکه گام به جلو بردارد و رشد و پیشرفت را تجربه کند. ضمنا این دو مسیر هم همزمان قابل پیمودن نیستند و گزینه سومی هم وجود ندارد. قبول این مطلب در عمل بسیار سخت خواهد بود یا حداقل برای من که این طور بوده است. مدت زمان زیادی بود که این جمله را شنیده بودم و برای خودم تکرار میکردم ولی تا زمانی که در عمل در تصمیم گیری هایم اثر گذار شد روزهای زیادی سپری شد. ظاهرا این مسیر هم غیر قابل اجتناب هست. تبدیل دانسته به عمل نیاز به تفکر و احتمالا طی مدت زمان دارد.

تمایل اولیه ما (شامل من) که ریشه در زمان کودکی ما (شامل من) دارد، تجربه امنیت است. اشکال اینجاست که با تجربه امنیت، چیزی که تجربه میکنیم این است: یک زندگی درست و آرام و مرده. بله یک زندگی مستحکم و مرده.
چرایی اش را نمیدانم یا نمیخواهم نظرم را در مورد چرایی آن بگویم ولی فکر میکنم با اطلاعات امروز بشریت، انسان به گونه ای است که تنها با تلاش برای رشد و قبول ریسک کاهش امنیت، به رضایت می رسد. یک راه دیگر هم وجود دارد. یک زندگی آرام و مرده. من سی سال هر روز صبح به سر کاری میروم که دوستش ندارم ولی حقوق بدی هم ندارد (شاید هم دارد) و بعد هم بازنشسته می شوم و پس از مرگ هم همه اذعان می کنند آزار مان به یک مورچه هم نرسید. جالب ترین قسمتش هم این است که هر زمان به احساس عدم رضایت خودم فکر میکنم، به یاد معیار های اطرافیان می افتم که زندگی من را موفق می بینند و لابد موفق هستم که آنها این طور میبینند. یک قسمت جالب دیگر هم دارد. زمانی که به بی انگیزگی و شرایط خودم فکر میکنم به این نتیجه میرسم که چاره دیگری نداشته ام و ندارم.

به خودم می تویسم: نه عزیز من. مسئولیت کامل جایی که الان ایستاده ای (فارغ از تمام بحث های بیهوده جبر و اختیار انسان)، کاملا با توست و اگر امروز دستاوردی داری یا اینکه دست هایت خالی است، حاصل روز هایی است که حاضر شده ای امنیت خود را فدا کنی یا اینکه حاضر به این کار نشده ای. منظورم از فدا کردن امنیت این نیست که پرشی بی حساب به وسط یک دره داشته باشیم (که البته این هم یکی از راه حل هایی است که بعضی امتحان میکنند) بلکه قبول این مطلب است که تقریبا هر روز در حال تصمیم گیری بین امنیت و رشد هستیم و ندیدن این تصمیم گیری، صرفا شانه خالی کردن از مسئولیت زندگی خودمان و عمل بر اساس واکنش خودکار به عوامل محیطی (بدون تفکر) است.کاری که حیوانات بهتر از ما انجام می دهند.

چرا میترسیم؟ چون ویژگی انسان است. اگر نبود که رسیدن به رشد هیجان و لذتی نداشت. خوب حالا چه کنیم؟ با اطلاعات امروز بهترین تصمیم را بگیریم. از سفر گفتم. من اولین بار سفر با تورهای گردشگری را تجربه کردم و حالم را خوب میکرد ولی نه زیاد. بعد سفر های گروهی و آخر سفر های تکی یا با تعداد کم همسفر.این روز ها به گزینه های دیگری فکر میکنم. تصمیم مهم اصلی (که امروز شاید جزو گزینه های مطلوب من نیست) همان سفر با تورهای گردشگری است. مهم این است که شده حتی یک قدم به طرف چیزی که فکر میکنیم حالمان را خوب میکند برداریم. و مهمتر این است که این قدم کوچک باشد. تصمیم به تغییر بزرگ عموما هیچگاه انجام نمیشود.

بیشتر بخوانید
آغاز این وبلاگ: چرا می ترسیم؟ (۱)

دوست دارم بنویسم که چرا و از کجا این وبلاگ آغاز می شود. شاید سال ها بعد برای خودم هم جذاب باشد.

داستان از این جا با آشنایی من با رومن پین (Roman Payne) آغاز میشود که پس از خواندن چند جمله ای از حرف های او احساس کردم که کسی را یافته ام که نوشته هایش برای من است. نه اینکه مثلا نوشته هایش برای من صرفا مفید است (که احتمالا هست) بلکه شاید نویسنده دیگری نیابم که تا این حد با او احساس نزدیکی در شرح حالم در این سال ها داشته باشم. جملات کوتاهی که در آن پست در سایت متمم خواندم زیاد نبود ولی عمیقا جذب آن شدم. با جستجو در اینترنت متوجه شدم که متاسفانه (یا خوشبختانه)  هیچ یک از کتابهای رومن پین تاکنون به فارسی ترجمه نشده است. (این خوشبختانه را احتمالا یک روز توضیح بدهم?)

آن زمان یک نظر در وبسایت متمم نوشتم مبنی بر اینکه علاقه مند هستم که یکی از کتاب های رومن پین را به زبان اصلی تهیه و مطالعه کنم و در گوشته ذهنم این بود که زمانی در وبلاگی همزمان با مطالعه کتاب، ترجمه آن را هم در وبلاگی قرار دهم شاید دوستان دیگری هم باشند که به آن علاقه مند باشند. در حقیقت این نظر نوشتم تا محرکی برای انجام این کار باشد. (که این را هم احتمالا یک روز بیشتر توضیح دهم. به این سادگی که به نظر می رسد نیست ?)

در اینجا بد نیست توضیحات سایت متمم را در مورد رومن پین باز نشر کنم.شاید دلیل علاقه من به او مشخص شود.

رومن پین (Roman Payne) نویسنده‌ای آمریکایی است که در سال ۱۹۷۷۷ متولد شده و در بیست‌و‌دو سالگی به فرانسه مهاجرت کرده است.

نویسنده‌ای که اگر چه نامش را کمتر می‌شنویم و می‌شناسیم، اما به قول خودش، جملاتش از ناسا تا شرق دور، برای بیان احساسات برانگیخته در سفر (چه در بستر زمین و چه در طول زمان) مورد استفاده‌ قرار می‌گیرند.

رومن پین خود را ساکن فرانسه می‌داند و البته انگلیسی می‌نویسد. اما جالب اینجاست که اگر برای تعیین سرزمین هر کس، مدت اقامتش در هر شهر یا منطقه را ملاک قرار دهیم، دیگر به سادگی نمی‌توان او را به نقطه‌ی مشخصی نسبت داد.

او بخش عمده‌ی زندگی‌اش را به سفر گذرانده و اکثر داستان‌هایش را هم در سفر نوشته است.

ویژگی جالب نوشته‌های رومن پین این است که با وجود تفاوت داستان‌ها و شخصیت‌هایشان، فضای کلی داستان‌ها و نوشته‌ها مشابه و یکسان است. در حدی که اگر جملات کتاب‌های مختلفش را جدا کنیم و کنار هم قرار دهیم، کسی که تمام کتاب‌ها را نخوانده متوجه نخواهد شد که آن جملات و پاراگراف‌ها، از داستان‌ها و ماجراهای متفاوتی جدا شده‌اند.

کلمه‌ای که بیشترین تکرار را در نوشته‌های رومن پین دارد، Wanderer است (آمار نگرفتیم. اما هر چه مرور کردیم قضاوت‌مان در این زمینه قطعی‌تر شد).

شاید ما فارسی‌زبانان، با دیدن این واژه، وسوسه شویم که بلافاصله معادلی مانند سرگردان یا خانه به‌دوش را جستجوگر را برای آن به کار ببریم. اما اگر فضای فکری رومن پین را در نظر بگیریم، شاید ترجمه‌ی مناسب این واژه‌ مسافر بی‌مقصد و بی‌سرزمین باشد. تعبیری که نه بار منفی دارد و نه مثبت.

صرفاً یک توصیف است. او خودش را به هیچ جا متعلق نمی‌داند. هیچ جا را سرزمین خودش نمی‌داند. در سفر‌هایش هم مقصد مشخصی را جستجو نمی‌کند و حاصل این بی‌سرزمینی و بی‌مقصدی نوع نگاه خاصی است که حتی بدون اینکه نام گوینده‌اش را بدانیم، می‌توانیم به سادگی یک امضا آن را در میان صدها جمله و نوشته‌ی دیگر تشخیص دهیم.

همین عبارت “مسافر بی مقصد و بی سرزمین” کافی بود تا جذب این نویسنده توانا شوم.

سفر بی مقصد و بی سرزمین سبکی از سفر است که از آن لذت میبرم و زمانی فکر میکردم که سفر فقط یعنی این. البته حالا کمی دیدگاهم تغییر کرده و می گویم هر کس سبکی از سفر دارد که مناسب اوست. (توضیح این هم بماند برای روزی دیگر. این هم به این سادگی که نشان میدهد نیست?). یا اگر دقیق تر بگویم هر کس از سبکی از سفر لذت میبرد و سبک برتر سفر وجود خارجی نداشته و ندارد و نخواهد داشت. (اصلا در زندگی مگر بهتر و بدتر هم داریم؟ من که می گویم نداریم ? بگذریم ).

اگر بخواهم از حرف هایی که در ذهنم در این خصوص هست بگویم اولین پست وبلاگ طولانی می شود و این روز ها ظاهرا انتظار حوصله از انسانها انتظار زیادی تلقی می شود.

پس خلاصه می کنم. نوشته های من در این وبلاگ سه گونه خواهد بود.
دسته اول افکار خودم در زندگی که احتمالا (و نه قطعا ?) بیشتر مرتبط با سفر خواهد بود و یا بر پایه مطالبی از کتاب هایی که مطالعه میکنم.
دسته دوم خاطراتم از سفر های خودم به همراه اطلاعات مفید برای شما جهت سفر به این مناطق.
در دسته سوم هم در لابه لای پست ها احتمالا به تدریج ترجمه رمان The Wanderess (مشهورترین و پر طرفدار ترین کتاب رومن پین) را همزمان با مطالعه خودم ارائه می کنم.

چند روز قبل رمان The Wanderess را از سایت آمازون خریداری کردم (گرونه! ?)و باید این توضیح را بدهم که تا کنون تجربه ای در ترجمه نداشتم و مهارت زبان انگلیسی ام در سطح متوسط هست. در واقع قرار هست مهارت نگارشی فارسی و انگلیسی خودم را همگام با شما ارتقا بدم. عمیقا امیدوارم زمانی برسه که وقتی صفحات آخر کتاب را ترجمه میکنم، کیفیت ترجمه من قابل مقایسه با ترجمه صفحات اولیه نباشد.

در پست بعدی ادامه روایت خودم را ادامه میدهم و میگویم که با دیدن آن پست در سایت متمم چه افکار دیگری به ذهنم رسید. تا به اینجا که اصلا راجع به عنوان مطلب چیزی نگفتم ? . می خواهم در ادامه بگویم “از نظر من چرا می ترسیم؟”

 

بیشتر بخوانید